...
دلم گرفته .
شدید .
بیشتر از هر چی که بتونی تصورش و کنی .
نمیدونم اینروزا چرا داره اینطوری میشه ؟ نمیدونم . مسلم اینه که نه تو میخوای اوضاع اینجوری باشه و نه من . اما نمیدونم چرا اینجوری میشه . دلم گرفته . اونقدر که ...
مصی .
وجود من . حضور من اذیتت میکنه ؟؟؟ جان من ؟؟!! جان عزیز ترین آدم زندگیت ؟؟!! چرا اینطوری میکنی باهام ؟؟؟ مگه گناه من چیه ؟؟؟ مگه چیکار باید میکردم و نکردم ؟ مگه چیکاری از دستم برمیومده و برات انجام ندادم ؟؟؟ یه چیزی بگو ............... یه حرفی بزن .............................................
دیروز بحث کردم . مثل گذشته . شدید شدید . قرار بود دو جا بریم . بهت گفته بودم . اما همون یه جا موندیم . علت داشت . اما اونقدر عذاب آور بود و هست علتش که نمیخوام با یادآوریش اون حالات بهم دست بده . توام نپرس ...
تا برگشتیم و جدا شدم زنگ زدم .اعصابم کلا به هم ریخته بود . به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود . چیزی نگفتم . چون میدونم میپرسی و منم تا جواب ندم فایده ای نداره . داد بزنم که نمیتونم ...بذار باشه واسه بعد . فایده ای نداره . خودت خوب میدونی چقدر یک دنده ای . زنگ زدم . جواب دادی . گفتی نرفتی . چون حوصله نداشتی . پرسدم تنها موندی ؟ گفتی آره . دور و برت شلوغ شد . خداحافظی کردی . یکی از دوستام و دو سه سالی بود ندیده بودم .(زنگ زدی الان ـ مثل چند روز گذشته ـ سرد و بی روح ـ بازم حس مزاحم بودن بهم دست داد ـ رفع تکلیف کردی ـ که حالم بهتره یا نه ؟ که دیشب اذیت شدم یا نه ؟ جواب دادم ـ اصلا این لحظه ها رو دوست ندارم ـ اصلا ... ) داشتم میگفتم که ندیده بودمش . (ح ) هم باهاش بود . داشتیم احوالپرسی میکردیم که زنگ زدی . دیدم همه ی حواسش به منه . قبلش به حد کافی بد حرف زده بودی باهام . که چرا لوگ گوشی رو پاک نکردم . که چرا اون متوجه شده . این چند گانگی ها برام نامهفومه . یه بار میگی به درک بذار بفهمه . یه بار اینطوری . یه بار میگی مهم نیست . یه بار اونقدر مهم میشه که بامن اونطوری حرف میزنی . نمیفهمم . جواب ندادم . بازم زنگ زدی . مثل عدت گذشته ت . رد زدم . اس ام اس دادم . بعدا زنگ میزنم . ولی چی جواب دادی . که میخواستی قبل از خواب صدامو بشنوی که نشد . حالم بد بود . خیلی بد . گلاب به روت حالت تهوع شدید . با بچه ها خداحافظی کردم . اس ام اس دادم . جواب ندادی . یادم نیست زنگ زدم یا نه . حالم داشت بد و بدتر میشد . ظهرش اونقدر عصبی شده بودم که هیچی نتونسته بودم بخورم . صبح هم که هیچی هیچی . از صبح تا اونموقع هیچی نخورده بودم . نمیتونستم بخورم . کپسول صبح و که نخورم اذیت میشم . اما نه اونطوری . دکتر گفته بود که ۹۹٪ ریشه ی عصبی داره مشکل معده م . دیدم جواب نمیدی گفتم یه دور بزنم شاید زنگ زدی یا جواب دادی بعدش برم خونه . داشتم واسه خودم میچرخیدم . فکر میکردم .جواب ندادی . گفتم خوب بخوابی .چند دقیقه بعدش یهو چشام سیاهی رفت . چشات روز بد نبینه ... رفتم تا بیمارستان (م ) با هزار بدبختی رسیدم داخل دیگه نفهمیدم . فقط خون بود و خون . شانس آوردم یکی از آشناها اونجا منو میبینه و زنگ میزنه به ...
تا میان و میبینن ...
تا وقتی یه کم حالم بهتر شد . میخواستم نگهم دارن . آزمایش گرفته بودن . گفتن تا صبح باید باشم دکتر بیاد ببینه و تشخیص بده یا بستری شم یا برم . منم حوصله ی خودمو نداشتم . چه برسه به اونا . گیر دادم و گفتم باید برم . با مسئولیت خودم مرخص شدم . رسیدم خونه و دور و برم که خلوت شد گوشیامو نگاه کردم . دیدم تا دلت بخواد خجالتم دادی . مختصر نوشتم چی شده .جواب ندادی . اثر مسکن ها داشت از بین میرفت . از درد داشتم به خودم میپیچیدم . همه خواب بودن . داشتم میمردم . اما خواب بودی . رفتم تو حیاط . تا ساعت ۵ ـ ۴ قدم میزدم و به خودم میپیچیدم . یه کم آروم شد رفتم تو خونه . نفهمیدم کی خوابم برد . هر چند دقیقه به چند دقیقه بیدار میشدم و گوشی رو نگاه میکردم . هیچ اثری ازت نبود . هیچی هیچی . دلم میگرفت ...
نمیدونم چی باید بگم .
نمیدونم باید چیکار کنم تا این حالات بره . نمیدونم چیکار باید کنم تا همه چی مثل قبل بشه .
اینا همه وقتی میشه که تو بخوای . نمیدونم هنوز حست نسبت به من چیه . نمیدونم هنوز ...
نمیدونم .
مصی...
خسته نیستم از اینکه بگم دوستت دارم . از این خسته نیستم که بخوام بازم بهت ثابت کنم چقدر عزیزی و چقدر دوستت دارم . از این خسته نیستم که برای هر ناراحتی و دلنگرانیت دلداریت بدم . از تو خسته نیستم .
مصی .
اومدم که بگم هنوز هستم . کنارت . ولی نمیدونم . هنوز میخوای باشم یا نه ؟؟؟ نمیدونم میدونی یا نه که اگه یک هزارم هم جوابت نه باشه دیگه هیچی ازم نمیمونه...خودم میدونم نمیمونه . ولی نمیخوام با بودنم اذیتت کنم . نمیخوام وقتی بفهمم نباید باشم که دیگه دیر شده . یه بار میبریم به اوج بعد از او بالا ول میکنی و چشماتو میبندی . نمیبینی با سر دارم میام پایین . میگی بگم خوب میشی . اما هیچ کدوم از حرفام هیچ تغییری تو وجودت ایجاد نمیکنه . میگی انگیزه شدم واسه ت . اما هیچ انگیزه ای نمیبینم .
مصی .
به خدا دارم داغون میشم .
به تمام مقدسات...
این شک داره مثل خوره همه ی وجودمو میخوره ...
مصی .
امیدوارم این و باور کرده باشی .
که دوستت دارم .
دوستت دارم .
دوستت دارم...