تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی...
خوبی؟
یه خبر بد واسه خودم دارم.
یه عزیزی بدون معرفی کردن خودش هم به این وبلاگ سر میزنه و هم به اون وبلاگ.
البته اونقدر بزرگوار و امانتدار هست که حتی به روی من هم نیاورده . ولی با یه کامنت محبت آمیز چند روزی میشه که منو تو فکر فرو برده .
همه ی حرفایی که باهاش دارم این نیست . امیدوارم اگه سوالی داشته باشه بپرسه تا بتونم در حد امکان جوابی واسه سوالش بدم . شاید اونموقع منم بیشتر باهاش حرف زدم .
همیشه مهمون ناخونده من غم بوده . غم با همه ی ناخوشیاش و خوشیاش واسه م عزیزه . چه برسه به دوست ناخونده ای که هنوز سعادت آشنایی باهاش و پیدا نکردم .
به احتمال غریب به یقین باید از دست اندکاران بلاگفا باشه .
دوست خوب من .
خوش اومدی .
ولی به جان خودم و خودت اینجا یه ذره زیادی خصوصیه فضاش .میخوام با نازنین حرفای خصوصی بزنم .
اگه اجازه بدی و سوال خاصی هم نداشته باشی ممنون میشم من و با یاد نازنین تنها بذاری .
اگر هم سوال خاصی داشتی همینجا میبینم و حتی المقدور جواب میدم .
در نهایت ممنونم ازت .
اما تو .
ممنون به خاطر اینکه اون وبلاگ و رفتی و دیدی . و ممنون تر از اینکه پیگیری کردی و تا حد تلفن زدن هم پیش رفتی . هر چند جواب اونی نبود که من میخواستم . ولی در کل ممنونم ازت .
یه تشکر ویژه هم ازت دارم به خاطر اینکه وقتی ازت پرسیدم فقط محض اطمینان و حالا مثلا آزمایش که اگه شرط بذارم که یا اونجوری که من میخوام باشی باید بمونی والا من میرم حاضری بمونی؟
گفتی : نرو ...
این یعنی که واسه ت مهمم...
یعنی اینکه واسه ت ارزش دارم . یعنی فقط به خودت فکر نمیکنی . یعنی واسه من و احساس منم ارزش قایلی . مصی ... بی نهایت ممنونم ازت .
هر چند بعدش که میشه حدود یک ساعت قبل تلافیشو در آوردی و باز فاز غم گرفتی و سرد جواب دادی.
دارم یواش یواش و روز به روز باهات قاطی تر میشم . نمیدونم خوبه یا بد ؟؟؟ امیدوارم فقط ارزشش و داشته باشی . بسه برام هر چی از هر رفیق و نارفیقی خوردم .
هیچ کس ارزشش و نداشت که احساسمو خرجش کنم . هیچ کس.
هر کسی همنفسم شد . دست آخر قفسم شد . من ساده بخیالم که همه کارو کسم شد ...
دست مریزاد باید گفت فکر کنم به اردلان . واقعا محشر گفته .
نمیدونم تا هر کسی فهمید که چقدر برام عزیزه گذاشت و رفت .
هر کسی که تو چشام راست راست نگاه کرد و گفت با تو بودن آرزومه ... ولی فقط دروغ گفت.
چشمم ترسیده . که دیگه به کی میشه اطمینان کرد . وقتی میم از گریه های شبانه ه واسم تعریف میکرد دلم کباب میشد . عشق اولم یادم میومد . عشقی که بزرگترین آرزوش و سقف آرزوهاش با هم رفتن به سمت دبیرستان بود و سقف آرزوهاش و البته کاراش گرفتن دستهای ز بود .
هر چی که بود گذشت .
اشتباه من اینجا بود که الان و با ۱۲ سال قبل مقایسه میکنم . که چقدر ناله و زجه کردم واسه داشتن ز .
اما اونم رفت .
همه رفتن کسی دور و برم نیست ... چنین بی کس شدن در باورم نیست ...
نمیدونم دیگه به کی میشه اطمینان کرد .
دنیا برعکس شده . جای مردها با خانم ها عوض شده .
گاهی به ح حسودی میکنم . که چقدر راحت دروغ میگه . اصلا هم واسه ش مهم نیست . تایم رفاقتاش گاها به یک روز هم بیشتر نمیرسه . هدفش رو هم به جای آخر سر گفتن همون اول میگه ...
گاهی هم موفقه .
جدی که فکر میکنم پشیمون میشم . که تنها نشانه ی ادم بودنم اینروزا فقط همین احساسیه که دارم.
ترجیح میدم احساس باشم و هر چند وقت یکبار زیر چکمه های آهنی ادم آهنی ها خورد بشم . اما هیچ وقت با احساس کسی بازی نکنم و دروغ نگم بهش.
مصی .
نمیدونم این خانم دیگه که پیام داده بود و میشناسی یا نه ...فقط خدا کنه که راستش و گفته باشی . که نمیشناسیش . چون هیچ وقت نمیتونم همچین اتفاق و مثلا امتحانی رو هضم کنم . دعا کن نشناسیش
قول دادم بهت .
که اگه اونجوری که میخوام باشی دنبال هیچ بنی بشری نمیرم و به هیچ بنی بشری هم جواب نمیدم .
فقط تو اونی که من میخوام باش.خودتم خوب میدونی چی میخوام . نمیگم کمه . ولی زیادم نیست . به قول خودت شاید داری آتیشش و زیاد میکنی. فقط همین .
مصی .
بفهم ...
که چقدر دوستت دارم...که چقدر واسه م مهمی. که چقدر واسه م عزیزی . که چقدر دوستت دارم .
یه چیز و راحت بگم .
به خدا قسم میترسم احساس خرجت کنم . اینایی رو که میگم اگه یه کلمه ش خلاف حرف دلم باشه .
فقط میترسم از من خیالت راحت بشه و بذاری بری .
تا زمانی که یک اتفاق خاص بینمون رخ نده . تا زمانی که درک نکنم که چقدر واسه ت مهمم. تا زمانی که خیالم از بابت تو راحت نشده نمیتونم همه ی تعلقات قلبیمو بهت بگم .
دوستت دارم .
تو رو خدا بفهم .
تو رو خدا لج نکن .
بذار برای هم باشیم و بمونیم .
مصی .
اشکم در اومده بی انصاف .
یادت باشه .
۲۶ آبان .
۱.۴۵ دقیقه صبح . واسه اولین بار به خاطر این رابطه اشک از گونه هام سرازیر شد.
یادت باشه .
که من کجام و تو الان خوابی .
خوب بخوابی نازنین من .
خوب خوب خوب بخوابی .
فدای چشمای نازنینت ...